اصولا ادم وفاداری هستم کسی بهم خوبی کنه تا اخر عمر یادم نمی ره سعی می کنم توی همه چیز وفادار باشم هیچ وقت از چیزایی که باهاشون خوشم دل نمی کنم.
این روزها تعطیلم و یاد تابستون افتادم.تابستون گذشته تابستون بسیار خوبی بود از نظر شخص بنده.خیلی بهم خوش گذشت و اصولا چون با افراد زیادی در دنیای واقعی ارتباط ندارم سعی می کنم ارتباطمو تو دنیای مجازی با همه داشته باشم.تابستونم رو هم توی اینترنت گذروندم با افراد زیادی که تابستون منو پر می کردن.خیلی خوش گذشت ولی خوب الان مشکلی پیش اومده و اونم اینه که دیگه اون افراد را جز یکی دوتاشون اصلا نمی بینم.نمی دونم کجا هستن اصلا بضیاشون اسمشونم یادم نیست.ولی سخت دنبال اینم که اون جو دوباره برگرده.اون تابستونا توی این روزای بیکاری داشته باشم ولی نمی شه.این وسط اهنگ ها هم به حس ادم دامن می زنه مخصوصا اهنگایی که اون موقع هم گوش می دادی.نمی دونم این پست برای چی بود ولی خیلی دوست دارم دوستای قدیمیم رو ببینم اونایی که الان منو یادشون نیست ولی من خیلی هاشون رو یادمه افرادی که یه دفعه میان و می رن ولی من تحملش رو ندارم با این که با این افراد دوستی معمولی داشتم ولی وقتی نیستن اعصابم خرد شده.
خدایا اون جمع صمیمی رو برگردون.مرسی
واقعا عنوان این پست رو نمی دونم چی هست فکر کردم هیچ چیزی به ذهنم نرسید.اول از همه این که یه مدت حریم خصوصی من می ره روی هوا(والا برای پرایوسی واژه ای یا عبارتی تو فارسی نداریم هر چی می خوام از این کلمه استفاده نکنم نمی شه)و چون نمی خوام کسی از داشتن این وبلاگ توسط بنده خبردار بشه شاید چند روزی اپدیت نکنم همچنین میزان بازدیدها اصلا مهم نیست که مثلا شمایی که الان میای این مطلب بخونی بگی اخه مگه این وبلاگ بازدید کننده داره من این وبلاگ بیشتر برای خودم زدم برای روزانه هام برای افکارم و...
موضوع دیگه ای که می خواستم بگم اینه که ند روز هست زدم تو کار فکر کردن در مورد این کلم سه حرفی که این روزها خیلی ها ازش دم می زنن کسایی که یه دوست داشتن ساده رو هم که اگه طرف مقابلشونو یه هفته نبینن طرفو یادشون می ره اسمشو می زارن. بله درسته عشق.من قبلا هم گفتم به عشق یه لحظه ای اعتقاد ندارم و از نظر من عشق در طول مدت می تونه بوجود بیاد که البته درصد بوجود اومدن بعد از ازدواج خیلی کمه و بهتره توی دوستی ها بوجود بیاد.
در کل من خیلی احساس نیاز به یه نفر همراه می کنم یه نفر رو هم دوست دارم ولی اعتراف می کنم فقط دوستش دارم که البته با ندیدنش از یادم نمی ره.گاها که نیاز عاطفیم بالا می زنه خیلی دوست دارم کنارم باشه که نیست.همه اینارو گفتم که بگم بد از چند دقیقه که این نیاز عاطفی فروکش می کنه فکر می کنم و می گم من نمی تونم عاشق شم من پتانسیل عاشق شدن رو ندارم من می ترسم از روزهای تنهایی و دلتنگی و کلا ترس همه وجودمو می گیره.می گم نه تو نباید عاشق شی.همین الانشم احساس می کنم تو دنیا هیچکسو ندارم با این که اطرافم شلوغه.ولی من فقط به اون یه نفر نیاز دارم.
پی نوشت اول:چرا من همش باید بنویسم نیاز عاطفی.یعنی واقعا تا شما می بینین یه مرد از نیاز حرف می زنه به جنس مخالف می رین سراغ قسمت جنسیش باور کنید من نیاز جنسیم کاملا قابل کنترله.حالا شاید شما از اونا نباشید که اینجوری فکر می کنید ولی نوشتن این که نیازها عاطفی بود خیلی برای خودم مهم هست.
پی نوشت دوم:کلا با این نوع نگارشی که من دارم خودم بعد از خوندن زیاد خوشم نمیاد ولی خوب بعدا باید یادم باشه فکرم چی بوده.
دنیای این روزای من بدجور گرفتست.دچار روزمرگی شدم شادی ندارم.می دونین چرا اخه همه روزهام مثل هم شده چیزی نمی تونه اونقدر شادم کنه.هر روز یه سری کاری رو که قراره برام لذت بخش باشه انجام می دم ولی هیچ چیز جز تنوع نمی تونه ادم راحت کنه.به تنوع نیاز دارم تا اونقدر بخندم که نگو.
از طرف دیگه ای هم چند وقت هست که یه نفر رو دوست دارم با کارهای مختلف سعی کردم از سر بیرون ببرمش ولی نشد که نشد.هر کاری می کنم بازم به یادشم و نمی دونم دقیق باید چکار کنم. اصلا نمی دونم اون الان چند وقته ندیدمش منو یادش میاد یا نه.الان هست که می تونم با قدرت تمام و با اطمینان بگم:"ای مردم نگید از دل برود هر ان که از دیده برفت."هنوز کامل باهاش حرف نزدم نمی دونه دوستش دارم.شاید هم یه چیزایی فهمیده باشه تاحالا زیاد باهاش حرف نزدم ولی چکار کنم نمی ره از ذهنم بیرون.حتی نمی دونم ایا اون الان کسی رو داره که من دیگه طرفش نرم یا نه.از یه طرف هم روم نمی شه جلو برم هر کاری می کنم هیچ حرکتی ازم سر نمی زنه می ترسم دیر شه. این وبلاگ بازدید نداره ولی امیدوارم اون یه شخص یه جوری به این وبلاگ راه پیدا کنه.شاید خودتو خواننده این وبلاگ باشی.یه کاری کن من بفهمم.در اخر هم بازم همین یه جمله رو دارم:
کسی را دوست می دارم افسوس او هرگز نمی داند
اصولا همیشه دوست داشتم قالب وبلاگم مشکی باشه و الان هم مشکیه ولی به یه نتیجه ای که رسیدم اینه که معمولا قالب مشکی به درد وبلاگ هایی می خوره که شعر می زارن و مطلب می زارن در مورد شق شکسته خورده و ... .
این رنگ قالب به درد من که نظراتم رو می نویسم نمی خوره اما چکار کنم که قلبم رو بیشتر از مغزم دوست دارم و بیشتر بهش اهمیت می دم پس همچنان از احساسم پیروی می کنم نه از منطق! البته توی زندگی معمولیم گاها به منطق اهمیت بیشتری می دم که خوداگاه ذهنم زیاد با این تصمیمام حال نمی کنه ولی ناخوداگاه همچنان به منطق نگاه می کنه.
خودم که نفهمیدم چی شد.
پی نوشت اول:همچنان زبان و فکر گرامی بستست و هیچ چیزی توش نمیاد
پی نوشت دوم:فردا ازمونی هست که دعا کنید موفق شم لطفا خودم تلاش کردم فردا برم ببینم چی می شه.
اصولا در مورد همه چیز یه جور حرف می زنم انگار کامل می شناسمش ولی فکر می کنم از نظر اطرافیان اینجور نیست مخصوصا کسایی که منو نمی شناسن مشکلم اینه که می خوام در مورد همه چیز نظر داشته باشم نمی تونم هم افکارم رو کمنترل کنم اصلا می خواستن اسم وبلاگ رو بزارم افکار پاییزی یا افکار بارانی!
قصدم این بود که در مورد عشق صحبت کنم این که عشق از کجا میاد چه کار می کنه چه شکلی هست و... .
از نظر شخص شخیص بنده عشق در نگاه اول بی معنی هست چه شکلی می تونه عشق در یک نگاه پیش بیاد؟در صورتی که شما هیچ چیز از طرف مقابلت نمی دونی.نمی دونی کی هست کجاست چکارست و ... .
من فکر می کنم عشق در طول مدت بوجود میاد اول علاقه هست ولی به میزان محدود بعدش در حین رابطه دوست داشتن هی زیاد می شه تا به مرض عشق می رسه اینجا اوج رابطه هستش و هر دو طرف این زمان رو خیلی دوست دارن و خاطره انگیز و موندنی می شه.این دوران می گزره و اروم عشق فروکش می کنه و به ی ه دوست داشتن خیلی زیاد تبدیل می شه(این دوست داشتن از دوست داشتن هنگام شروع رابطه خیلی بیشتره و قابل مقایسه نیست ولی اسمش رو نمیشه دوران عشق گذاشت)
همچنین از نظر من این اتفاقات اکثرا در دوران های دوستی اتفاق می افته نه وقتی دو نفر ازدواج کردن چون ازدواج یه حرکت قانونی هست و دو نفر مجبور می شن همو دوست داشته باشن و به شخصه دئ نفر که به روش سنتی ازدواج کردن و به مرض عشق رسیده باشن رو ندیدم ولی نمی تونم بگم چنین چیزی نیست وبه نظر من در رابطه های دوستی چون د وطرف خواستار موندن تو رابطه هستن این اتفاق رخ می ده و دو نفر به مرض عشق می رسن و می تونن بعدا با هم ازدواج کنن.