کلا ادمی هستم که یا بحث نمی کنم یا یهو یه روز می زنم به سیم اخر و یه نفر رو کلا به باد انتقاد می گیرم یه کاری میکنم طرف گیر کنه اخه همیشه با ادمایی بحث می کنم که اطلاعاتشون از من کمتر باشه نمی دونم اینجا گفتم یا نه به نظر من الان اساس مشکلات ما به خاطر نااگاهی هست بخاطر اینه که تعداد زیادی از مردم اصولا نظرات مخالفشون رو نشنیدن و از وجود بعضی تفکرها اصولا خبر ندارن و وقتی بهشون بگی چنین تفکری هست تجب می کنن و یه واکنش خنده داری نشون می دن که یه دفعه پیش خودت می گی من کجا و بحث با این ادم کجا.بگذریم...
بحث که می کنم یه نکته جالبی که می بینم اینه که دلبستگی به یه چیزی باعث می شه هر چی به شما می گن شما تو کتت نره و سریع جواب بدی و اونم چه جوابایی مرغ پخته خندش می گیره.این دلبستگی اگه نبود عالی میشد و به نظر من این دلبستگی از یه طرف به ویژگی های شخصی فرد بستگی داره و از یه طرف به محیطی که توش بزرگ شده و چیزهای راست و دروغی که بهش شنووندن!!!وقتی با یه سری تفکر بزرگ می شی وقتی بعد از یه مدت طولانی دلبستن به اونا می فهمی چه چیز مزخرفی بوده و من نمی دونستم یه نیروی درونی بهت می گه صبر کن همینجا و از اون دلیل مرغ پخته ای ها برای خودت میاری و از یه طرف دیگه نیروی عقلت بهت یه چیز دیگه می گه.اصولا دلبستگی به نظرت چیز بدیه.
امروز که داشتم میومدم تو خونه یه دفعه یه صدای ناهنجاری شنیدم صدایی که تا چند لحظه بدنم لرزوند و باعث شد دستپاچه زود درو باز کنم بیام خونه.
صدای موتور بود یه جوونی ته کوچه داشت هی با موتورش گاز می داد.یکم در موردش فکر کردم گفتم چرا یه نفر باید چنین صدایی تولید کنه و ایا واقعا چرا شنیدن این صدا برای اون فرد باید لذت بخش باشه.پیش خودم به این نتیجه رسیدم که شاید لذت بردن از این صدا نشان از توحش پنهان توی چنین افرادی باشه شاید هم نیاز به اون موتورهایی که صداش انقدر زجر اور نیست.البته به نظرم توحش بیشتره و البته نظرات مخالفان من هم محترم!نمی دونم این توحش به کجا می رسه و تهش چی می شه ولی خوب خیلی نگرانم برای این افراد و کسانی که باهاشون سر و کار دارن نه به خاطر این صدای موتور بلکه به خاطر این که در پس بوجود اوردن این صدا چه چیزهایی می تونه توی فرد پنهان باشه.عاقبت اون شخص چی می شه واقعا؟!
پی نوشت اول:همیشه از موتور می ترسیدم نمی دونم چرا از موتوری ها فراری بودم و هر جا موتوری می خواست رد شه سریع خودم می زدم کنار تا اون راحت رد شه شاید واقعا من مشکل دارم!خدا را چه دانی؟
پی نوشت دوم:این مطلب رو من در مورد موتورهایی نوشتم که با وقتی از خونه می ریم بیرون هزارتاشو می بینیم نه اون موتورهایی که صدایی به این بدی ندارهو گاها می شنویم صداشو از اون موتور سرعتی ها!
پی نوشت سوم:هیچ وقت دوست نداشتم موتور داشته باشم(البته از وقتی خودمو شناختم) من جتی اگه پول موتور را دسته باشم نمی خرم و پیاده این ورو اون ور می رم به نظرم با موتور این طرف و اون طرف رفتن حماقته!می ترسم خوب چکار کنم همیشه به نظرم اومده ماشین که سوار باشی یا شما حواست نیست یا طف مقابل و بهات تصادف می کنه و یه نفر مجبور می شه خسارت بده ولی موتور اینجوری نیست حتی اگه تقصیری هم نداشته باشی یکی می زنه می کشتت بدون دلیل حتی ممکنه هیچ کدومتون حواس پرتی نداشته باشید.
امروز بارون اومد اونم چه بارونی.خیلی خوش حال شدم همیشه عاشق قدم زیدن زیر بارون بودم امروز تونستم و قدم زدم زیر بارون برای خودم هم شعر خوندم انقدر قشنگ بود بارون می خواستم فیلم بگیرم ولی مشکلی که دارم اینه که می ترسم وسط خیابون دوربینمو بگیرم بالا و همه ببینن دارم فیلم می گیرم نمی دونم برا چی! موبایلو یه کاریش کردم که طوری که بقیه نبینن فیلم گرفته باشمولی خوب فیلم خراب شد
در هر صورت کلی خوش گذشت من روز خوبی داشتم ممنون خدا
چند روز این وبلاگ رو زدم قبلش هم چند بار امتحان کردم اصولا یکی از مشکلات من اینه که موقع انجام فعالیت ذهنی که می شه ذهنم جواب نمی ده یعنی همه کاری می کنه جز اون کاری که من می خوام یعنی فکر!مثلا یه مورد اینه که می خوام حرف بزنم جایی همه چیز یادم می ره اون موقع خودم که تنها هستم یه چیزایی به ذهنم میاد خودم توش می مونم هی می گم بعد می رم می نویسم ولی بازم نمی شه نمی دونم چکار کنم.کاش یکی پیدا می شد پیشنهادی به بهم می داد