نمی دونم این جمله از کیه ولی واقعا جمله ایه که من الان واقعا درکش می کنم انسان ها در زندگیشون در انتظار اینده هستن و وقتی میاد حسرت گذشته رو می خوردن.من الان واقعا دارم حسرت دوران بچگیم رو می خورم نمی دونم چرا اینجوری شد ولی خوب من از بچگیم زیاد خاطره خاصی ندارم و اون موقع همش دوست داشتم بزرگ شم و همش هم با افراد بزرگتر از خودم حرف می زدم و می گشتم و ... . الان هم همینجوریم توی دنیای مجازی اکثر دوستام بزرگ تر از خودم هستن اونم چند سال و البته تو دنیای واقعی دوست واقعی ندارم که اون خودش نیاز مند بحث جداست.وقتی از بقیه می شنوم که خیلی از دوران کودکیشون حرف می زنن حسرت می ورم که پس من چی؟من چرا اون بچگی ها رو نکردم؟چرا من بچگی مثل اونا با کلی خاطره تلخ و شیرین نگذشت چرا من همه چیز یادم رفته.من همیشه تو حسرت بودم الانم تو حسرت هستم دوس دارم بزرگتر شم با این که دارم اوقات خوبی رو سپری می کنم خیلی خوب و همش شادی هست ولی چکار می شه کرد؟اخلاقمه
پی نوشت اول:حرکات بچه هاتون رو ضبط کنید هیچ چیز از دستتون در نره بزارید بزرگ شه خیلی چیز ها یادش باشه و خیلی چیزهارو شما بهش بگید حتی اگه یادش نباشه
پی نوشت دوم:واقا با بچه های نسل جدید حال نمی کنم مخصوصا دهه هشتادی ها نمی دونم سرنوشت این بچه ها که با این کارتونا بزرگ می شن چیه و ایضا با این وسایل بازی مثل ایکس باکس و پلی استیشن جدید و ... در مورد دهه هفتادی ها هم این صدق می کنه نسبتا ولی نه اونقدر که به دهه هشتادی ها می خوره
پی نوشت سوم:هیچ وقت نزارید بچتون زودتر از سنش بزرگ شه مطابق سنش باهاش رفتار کنید و بهش اطلاعات بدید حداقل تا 9 سالگی که خاطراتش شکل بگیره بعد فشرده بالاتر از سنش بهش اطلاعات بدید من خودم این اتفاق برام نیافتاد و الان ناراحتم که چرا من بچگی نکردم.چرا من عاشق هیچ اسباب بازی نشدم و ... نزارید برای بچه هاتون حسرت بمونه و حسرت و حسرت...
تصمیم گرفتم که از فعالیت مجازیم کم کنم و البته اینکار رو هم مدتیه که انجام دادم ولی هنوزم یه وابستگی خیلی زیادیبه محیط مجازی دارم ولی خیلی کمتر از قبل شده.
وقتی از ونه میری بیرون و با ادمایی که توی این کشورد ارن زندگی می کنی خیلی چیزا دستت میاد.با همه نو ادمی حرف می زنی همه نوع ادمی رو می بینی با هر شغل از هر شهری با هر زبونی با هر سطح اجتماعی و غیره.
اما محیط مجازی ما مشکل داره مخصوصا شبکه های اجتماعی شبکه های اجتماعی نمی تونن تصویر درستی از جامعه ایران به مردم بدن مخصوصا این که اکثرشون برای کاربران ایران در حالت عادی بسته هست(منظورم رو که می فهمید)و البته اکثرا از قشر متوسط به بالا که البته درصد افراد خیلی پولدار شبکه های اجتماعی ما خیلی بیشتر از درصد این افراد در جامعه هست.
همه این ها رو گفتم که بگم با نزدیک تر شدن به جامعه ایران خیلی خوش حالم چون به واقعیت جایی که هستم بیشتر پی می برم.توی این گفت و شنودها و رفت و امد ها دیدم شاید درصد افراد ناراضی به اون حدی که در اینترنت شاهدش هستیم نباشه ولی بازم اکثریت فاحش ناراضی هستن ولی کلا توی جامعه افراد خیلی خیلی زیادی هم جدا از موافق یا مخالف بودنشون کاملا بی توجه هستن که من اصولا با چنین افرادی نمی تونم کنار بیام برای همین سعی می کنم ازشون دور شم.
داشتم از ایستگاه اتوبوس رد می شدم که یه جمله ای نظرم رو جلب کرد و نوشته بود"این پول کارگران است"و ادامه هم داشت که درست یادم نیست شخص این جمله رو در واکنش به گذاشتن تعداد زیادی عکس در ایستگاه های اتوبوس انجام داده بود که حتی جنبه تبلیغی هم نداشتن و واقعا نمی دونم این همه پول برای موضوع های بدون اثر در جامعه به چه دلیل خرج می شه.
پی نوشت:توی اتوبوس پره از ادمای مختلف از جامعه پیشنهاد می کنم هر چند وقت یه بار سوار وسایل حل نقل عمومی بشید.
داره یکسالی می شه که می بینم چقدر عاشق شب هستم.نمی دونم چرا ولی شب رو خیلی دوست دارم.تابستون(که قبلا هم ازش گفتم)اکثر شباش بیدار بودم و 8-9 ساعت اول روزشو خواب بودم.یه کاری که من می کنم شبا اینه که دعا دعا می کنم شب همه بخوابن و من چراغ رو خاموش کنم و هدست بزارم تو گوشم و اهنگ غمگین گوش بدم.اینجور موقع هاست که دلم می گیره یه حس ناراحتی به من دست می ده ولی خوب از همون تابستون هم این حس رو دوست داشتم.احساس می کنم دلم می خواد زار بزنم ولی انگار دریای دلم خشکه خشکه و یه قطره اشک هم نمیاد.این میشه که این شبا بدون خوش گذشتن برام می گذره و هیچی به یچی.
ازاون طرف تابستون یه سری ادم بودن باهاشون حرف می زدم ولی مشکل اینه که الان تنهام و اون دوستان هم نیستن مثل این که همه کار و زندگی دارن و فقط منم که بیکارم شایدم دارم وقت خودم رو تلف می کنم واقعا نمی دونم.
خیلی تنها شدم حدودا 2-3 ماهه و هیچ چیز بدتر از این نیست که بین این همه ادم زندگی کنی و بازم تنها باشی و اینجور موقع هاست که دوباره فکر اون شخصی که فقط دوستش دارم میاد به ذهنم و خد خدا می کنم ببینمش و بتونم باهاش حرف بزنم البته نه این که بهش پیشنهاد بدم چون واقعا نمی تونم نمی دونم چرا می رم با افراد دیگه رابطه داشته باشم از یه طرف بی محلی اون ها از یه طرف بی میلی خودم باعث می شم تلاشم نتیحه نده.
شب رو دوست دارمولی ای کاش شب رو توی خیابون با اون که دوستش دارم می گذروندمبا هم توی خیابون می دویدیم موقعی که همه خوابن خیابونا هم لوت دست همو بگیریم و بدویم و بعدش بیایستیم و همینطور الکی بخندیم درحالی که نفس نفس می زنیم.
چه متنی شد زدم تو کار احساس. لطفا شما دعا کنید اون شخص بیاد و من ببنیمش ممنون.
یکی از کارایی که شبای تنهایی می کنم خوندم وبلاگ هاست که بیشتر به وبلاگ های عاشقانه تمایل دارم اون هارو که می خوانم دلم بیشتر می گیره احساس می کنم نهه من نمی تونم عاشق شم من تحمل ندارم.نمی دونم چکار کنم هیچ چیز نمی دونم هیچ هدفی ندارم کمک
این دوره زمونه دیگه مثل قدیم نیست.مخصوصا ایران که یه دفعه خیلی عوض شد.سنم قد نمی ده ولی مطمئنم 40-50 سال پیش بیش از 90 درصد جامعه در مورد خدا فکر نکرده بودن حتی در مورد دینشون هم فکر نکرده بودن ولی الان اکثرا مردم اگاهی و فکر دارن و می رن ببینن چی خوبه و چی بده.این وسط چیزی که خیلی موضوع مهمی هست وجود خداست.مردم زیادی هم روش بحث می کنن از ادمای عادی گرفته تا ادمای بزرگ!
من خودم شخصا به خدا اعتقاد دارم.حالا این اعتقاد من چجوریه؟شاید خیلی ها بگن که روش فکر نکردی و ... ولی از نظر من خدا وجود داره.خدا هست چون ما هستیم شاید هم ما هستیم چون خدا هست.به نظر من در صورت نبود خدا زندگی ما کاملا پوچ می شه پوچ پوچ.اون موقع هست که می فهمیم همه چیز خیالیه و واقعا فرصت ما توی این دنیا خیلی محدوده از طرف دیگه فنا شدن اصلا برای من قابل لمس نیست که من چه شکلی ممکنه فنا بشم و تا بی نهایت سال بدون پایان اینده چجوری خواهم شد.
به دین هم اعتقاد دارم ولی خوب نه با اون شدتی که بعضیا دارن.کل زندگیشون رو توی دین می بینن و اب خوردنشون هم با دین همراهه اصلا نمی تونم اون افراد رو تحمل کنم.این وسط یه جمله خیلی به دل من نشسته شاید گاهی اوقات باهاش موافق باشم و گاهی اوقات مخالف اینه که دین بخاطر ترس مردم از مرگ بوجود اومده من خودم ند درصد از اعتقادم بخاطر وجود خدا به همین دلیل هستش.
پی نوشت اول:خودم نمی دونم همه این ها رو برای چی نوشتم
پی نوشت دوم:متنفرم از ادمایی که به خاطر سختی های زندگی بی خدا می شن این ادم ها فکر ندارن درست مثل اون کسایی که اصلا روی اعتقادات دینی پدر مادرشون که بهشون ارث رسیده فکر نمی کنن من که خداناباور نیستم ولی ادم خداناباور هم که شد عاقل باشه و با علم بتونه حرفش رو بزنه.
بالاخره برگشتم چون دوباره حریم شخصیم رو پیدا کردم دوباره می تونم حرف بزنم بدون این که اطرافیانم بفهمن هر چی دوست دارم بگم هر چی تو ذهنمه البته اگه بریزه بیرون.
از ماجرای کسی که دوستش دارم اینجا نوشتم ولی باورتون نمیشه از اون روز تاحالا خیلی به فکرش بودم ولی با هم حرف نزدیم.بیشتر از یکماهه.شایدم دو ماه.نمی گم عاشقشم ولی دوستش دارم.
تعطیلات عید هم تموم شد خیلی خوب بود مثل استراحت بین دو نیمه فوتبال بود که خستگی از تنت یکم بیرون می ره ولی این فقط یه حسه و وقتید وباره بد از عید می شه می بینی خسته ای و همه برنامه هات برای بعد از عید الکی بوده چون انرژی نداری.به یه استراحت چند ماهه نیاز دارم ولی کجا این تعطیلات