باران پاییزی

مثل باران پاییزی پاییز به زمین اومدم

باران پاییزی

مثل باران پاییزی پاییز به زمین اومدم

20-وقتی که گیر می کنی

ای روزا یکی از بحث هایی که بین مردم زیاد دیده می شه سر امنه و مجید هست مجید همون پسری که اسید اشید به صورت امنه و نسبتا زندگیش رو تباه کرد.یه سری می گن باید قصاص بشه همونطور که الان داره انجام می شه و یه سری می گن نه قصاص مناسب نیست باید زندان برای چنین مجرمی در نظر گرفته بشه.

من خودم شخصا یکی از کساییی هستم که کاملا با اعدام مخالفم ولی در این مورد که قراره چشم مجید رو با اسید کور کنن واقعا موندم چی باید نظرم باشه.ایا باید هر چی حرف زدم رو بزارم کنار و بگم اره مجید باید کور بشه(دلم اینجوری می گه)وعقلم می گه نه این کار درست نیست.بین کسایی هم که در این مورد بحث می شه اونایی که فکر می کنن این عمل نباید انجام بشه دوبه شک ترن.شاید این مورد برای مردم ملموس تره.

از یه طرف نمی دونم چرا فقط تو کشور ما هست که مردم می گن اگه این که مردم رو با اسید کور کرده کورش نکنن اسید پاشی زیاد می شه یعنی واقعا یکی نمی پره حالا که این همه ادم دارن اعدام می شن ایا از جرم مردم کم شده؟

گیر کردم بدجور البته بقیه رو هم در این حالت می بینم فقط اونا به روی خودشون نمیارن.

از یه طرف هیچکس نمی تونه بگه کدوم مجازات برای جامعه بهتره اصلا یکی نیست به من بگه قانون مجازات می کنه تا شخص اسیب دیده(در هر موردی)دلش شاد شه یا خیالش راحت شه یا این که جامعه کنترل بشه هنوز کسی جواب قانع کننده ای نداده متاسفانه.

در هر صورت خوش حالم این جکم امروز اجرا نشد از یه طرف هم مجی خیلی پررروو تشریف داره

19-کوچه

یه شعری هست به نام کوچه فریدون مشیری گفته هر چقدر بگم این شعر چقدر قشنگه باورتون نمی شه.شعری کاملا عاشقانه که خودم رو توی پرکارترین لحظات زندگیم مجبور کردم حفظش کنم و حفظ هم شدم.حالا هم هر وقت از خونه می رم بیرون زیر لبم این شعر رو زمزمه می کنم.

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

این قسمت مهتابش رو بنا به دلایلی خیلی با احساس تر می گم وقتی هم این شعر یادم میاد می گم چرا من ادم نمی شم برم بگم خانم گرامی می شه با من دوست شین؟من هستم همیشه بدون تا بودن من تا نداره ولی خوب می ترسم دوست دارم یکاری کنم اون بیاد بگه که نمیادنمی دونم اصلا الان منو یادش هست یا نه می دونین چقدر وقته باهاش صحبت نکردم؟

دوباره دارم می رم سر یکی از پستایی که قبلا نوشتم پس یکم خودم رو کنترل می کنم تکراری نشه.

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم/شدم ان عاشق دیوانه که بودم

این قسمتش که یه مقدار از حالب من رو نشون می ده به خدا چند وقتیه جاهایی که می دیدمش می رم ولی پیداش نمی کنم یه روز هم که نمی تونم برم همون روز میاد و از اونجا می ره نمی دونم چکار کنم.

از یه طرف با دقیه که حرف می زنم(هم دختر هم پسر)می گن برو بهش بگو این روزا دخترا زود پیشنهاد دوستی رو قبول می کنن ولی خوب من نمی تونم برم جلو یهو هم دیدین دیوانه شدم رفتم گفتم خدا رو چه دیدید.

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

این هم حال من وقتی می رم و می بینمش.

یادم اید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم پر گشودیم و در ان خلوت دلساخته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

درسته ما با هم سر کوچه ای نشستیم ولی خوب خاطراتی دارم که امیدوارم برگرده شاید اگه دوباره برگرده بازم نرم پیشنهاد بدم ولی خوب فرق داره با الان که نمی دونم منو یادش هست یا نه.

18-نیاز به مخاطب

قبل از این که شروع کنم به وبلاگ نویسی همیشه پیش خود می گفتم من نیازی به مخاطب ندارم روزی که وبلاگ رو ساختم اولین مشکل بهم خورد و اونم بسته شدن زبون و فکرم بود که قبلش خیلی فعال بود و مشکل دومم نداشتن بازدید بود.می بینم چقدر بازدید کننده می تونه موثر باشه اگه بازدید کننده زیادی داشتم هر روز میومدم می نوشتم ولی حالا شاید هفتگی هم سر نزنم زبونم هم که خداروشکر بسته شده.

پی نوشت:شعر کوچه مشیری خیلی عالیه پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش بهتره با صدای خود استاد بهش گوش کنید ولی با تمرکز حواس کافی و فراوان