داره یکسالی می شه که می بینم چقدر عاشق شب هستم.نمی دونم چرا ولی شب رو خیلی دوست دارم.تابستون(که قبلا هم ازش گفتم)اکثر شباش بیدار بودم و 8-9 ساعت اول روزشو خواب بودم.یه کاری که من می کنم شبا اینه که دعا دعا می کنم شب همه بخوابن و من چراغ رو خاموش کنم و هدست بزارم تو گوشم و اهنگ غمگین گوش بدم.اینجور موقع هاست که دلم می گیره یه حس ناراحتی به من دست می ده ولی خوب از همون تابستون هم این حس رو دوست داشتم.احساس می کنم دلم می خواد زار بزنم ولی انگار دریای دلم خشکه خشکه و یه قطره اشک هم نمیاد.این میشه که این شبا بدون خوش گذشتن برام می گذره و هیچی به یچی.
ازاون طرف تابستون یه سری ادم بودن باهاشون حرف می زدم ولی مشکل اینه که الان تنهام و اون دوستان هم نیستن مثل این که همه کار و زندگی دارن و فقط منم که بیکارم شایدم دارم وقت خودم رو تلف می کنم واقعا نمی دونم.
خیلی تنها شدم حدودا 2-3 ماهه و هیچ چیز بدتر از این نیست که بین این همه ادم زندگی کنی و بازم تنها باشی و اینجور موقع هاست که دوباره فکر اون شخصی که فقط دوستش دارم میاد به ذهنم و خد خدا می کنم ببینمش و بتونم باهاش حرف بزنم البته نه این که بهش پیشنهاد بدم چون واقعا نمی تونم نمی دونم چرا می رم با افراد دیگه رابطه داشته باشم از یه طرف بی محلی اون ها از یه طرف بی میلی خودم باعث می شم تلاشم نتیحه نده.
شب رو دوست دارمولی ای کاش شب رو توی خیابون با اون که دوستش دارم می گذروندمبا هم توی خیابون می دویدیم موقعی که همه خوابن خیابونا هم لوت دست همو بگیریم و بدویم و بعدش بیایستیم و همینطور الکی بخندیم درحالی که نفس نفس می زنیم.
چه متنی شد زدم تو کار احساس. لطفا شما دعا کنید اون شخص بیاد و من ببنیمش ممنون.
یکی از کارایی که شبای تنهایی می کنم خوندم وبلاگ هاست که بیشتر به وبلاگ های عاشقانه تمایل دارم اون هارو که می خوانم دلم بیشتر می گیره احساس می کنم نهه من نمی تونم عاشق شم من تحمل ندارم.نمی دونم چکار کنم هیچ چیز نمی دونم هیچ هدفی ندارم کمک